سرگرمی جک دانستنی همه چی این جا هست... دیدنش مجانیه! همیشه دلم می خواست مثل دو تا ادم حسابی، از همین پدر و فرزندهایی که توی فلیم ها دیده بودم، بنشینم و حرف بزنیم. دلم می خواست بدانم چی به چی است و ما کجای این روزگار هستیم. دلم می خواست از رازی که در سینه داشتم و داشت خفه ام می کرد حرف بزنم. فکر می کردم آدم یا نباید راز داشته باشد، یا اگر هم داشته باشد نباید توی سینه نگه دارد. فکر کردم راز هم مثل گاز است و شاید آدم را خفه کند. *عقرب های کشتی بمبک، فرهاد حسن زاده نظرات شما عزیزان:
درباره وبلاگ به وبلاگ من خوش آمدید آخرین مطالب آرشيو وبلاگ نويسندگان پيوندها ![]()
![]() |
|||
![]() |